ویرانه

قلم برداشتم شاید کمی دیگر

غزل گفتم برای آدمی دیگر

 

تو رفتی تا ابد ویرانه ام کردی

و از من ساختی حتی بَمی دیگر

 

عذابم میدهد تکرار ابیاتم

عذابم میدهد اما غمی دیگر ...

 

که از وقتی پدر داغ تو را فهمید

قدش خم شد، خمی دیگر ، خمی دیگر

 

من از سمت زمین هرروز میبارم 

تو نازل میشوی از عالمی دیگر

 

و باران هدیه ای خوب است میدانم

نمیخواهی برایم ماتمی دیگر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 18:28  توسط میم . عین  | 

بیتهای بی کسی

فرقی ندارد اینکه شعرم را نمیخوانی
وقتی که معنای نبودن را نمیدانی


اصلا تمامِ شعرهایم را نمیخواهم
دیگر چه فرقی میکند شبهای بارانی


این روزها حال و هوایم مثلِ تهرانست
وضعیّتِ آلوده ی در مرزِ بحرانی


هرچند اینجایی و آنجا، سخت مشغولی

بازیچه ی بازیِّ آدمها چه ارزانی!


لبخندهای تازه ات زهریست در جانم
رویا نمیبینم تورا هذیانِ هذیانی


تعبیرِ فالِ قهوه هایم! سهمِ من بودی
حالا ولی تعبیرِ خوبِ هرچه فنجانی


مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع لن
این بیتهای بی کسی را هم تو پایانی
:::در 5/آذر/92 سروده ام:::

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1392ساعت 16:29  توسط میم . عین  | 

حسِّ تغزل

امروز کمی حسِّ تغزّل دارم

در چیدن قافیه تزلزل دارم

این شاعرِ بیگانه کمی غمگین است

شرمنده اگر کمی تنزّل دارم



:::   مالِ قدیماست(شاید تکراری) . اما جدیدا جدید شده!!!   :::

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 20:3  توسط میم . عین  | 

مطالب قدیمی‌تر